
خورشید را از من گرفته اند
به بهایی همچو خون
به اسارتم کشیده اند
در هیاهوی رمیدن
در انتظار حقیقت
همانند پناهی
اما ،
دستم به دست حق ماند
پایم به پایه راه رفت
.
.
.
چه خوش گفت شاملو
اری
دهانم را بوییدند
به جرم دوست داشتن
به زنجیرم کشیدند
.
.
.
.
.
.
همچو کلاغ
به جای قناری
در انظار عوام
به خطای ناکرده
به صلیبم کشیدند
.
.
اخر چگونه میتوان
بی گناه بود
دفاع من تنها
حقی است
که دوست مابان به سکوتم کشیدند
.
.
.
.
.
به جرم در کنار اتش بودن
به اتشم کشیدند
باطلان چو اوشو
ابروی نداشته شان
را به رخم کشیدند
.
.
.
.
.
.
دیگر بس است
بغضم شکست
قسم به قطرات دیده
دیدگانم را لخت کرده
وباچشمانی سفید
وزبانی سرخ
طوفانی به پا خواهم خواهم کرد
نگارهنرمند